یک سال از نبودِ محمود فرشچیان میگذرد؛ و هنوز هر بار نگاهم به یکی از آهوهایش میافتد، فکر میکنم این تنها هنرمندیست که موفق شد یک جانورِ فراری را برای همیشه در حالِ فرار نقاشی کند — بیآنکه هرگز به دام بیفتد.
فرشچیان در اصفهان بزرگ شد، شهری که انگار زیرِ کاشیِ هر کوچهاش، خطی پنهان دارد. او این خط را از میرزا آقا امامی آموخت، اما آن را همانجا که آموخته بود نگه نداشت. نگارگری برایش زبانِ یک قرنِ گذشته نبود؛ لهجهای بود که میشد با آن، امروز هم حرف زد. برای همین وقتی به نقاشیِ اروپا نگاه کرد، نترسید؛ خطِ ظریفِ ایرانی را با حجم و سایهی نقاشیِ مدرن درآمیخت، و از دلِ این دو، سبکی بیرون کشید که نه کاملاً کهن بود، نه کاملاً غربی — فقط فرشچیان بود.
رنگهایش را هم از جایی وام نگرفت که همه وام میگیرند. فیروزهایاش رنگِ گنبدهای اصفهان است، طلاییاش رنگِ حاشیهی نسخههای خطیِ کهن، و سرخِ کمرنگش همان رنگیست که در نگارگریهای قدیم، برای لحظههای اوج به کار میرفت. آهو در کارهایش نشانهی بیپناهیست، کبوتر نشانهی روحی در پرواز، و «غدیرِ خم»اش تصویرِ باوریست که هزار سال فقط در کلمه زندگی کرده بود و او آن را رنگ داد.
هیچکدامِ اینها تصادفی نیست. فرشچیان مثلِ حافظ و مولانا دنبالِ زبانی میگشت که از جنسِ زبانِ روزمره نباشد؛ فقط ابزارش کلمه نبود، خط بود و رنگ.
آثارش امروز در پاریس و نیویورک و توکیو آویزانند، و در اسفندِ ۱۳۹۷، نگارگریِ مینیاتور همراه با نامِ او در فهرستِ گنجینههای زندۀ بشری به ثبت رسید — در حالیکه خودش هنوز نقاشی میکرد. کم پیش میآید هنرمندی، زندهبودنِ میراثش را با چشمِ خودش ببیند.
حالا که یک سال از او دور شدهایم، آن آهو هنوز روی بومِ فرشچیان میدود. و شاید تنها چیزی که در بابش باید گفت همین باشد: بعضی خطها آنقدر زنده کشیده میشوند، که کشندهشان میتواند برود.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!